شب نوشت 28 - اولین شنبه در دانشگاه

امروز صبح طبق معمول ساعت هفت و نیم بیدار شدم، دو دل بودم که آیا در خانه درس بخوانم یا بروم دانشگاه! 

بعد از نماز و دعای مختصر صبحگاهی، تصمیم گرفتم در خانه بمانم و وقتم را در رفت و آمد تلف نکنم، اما چشمتان روز بد نبیند از وقتی شروع کردم تیتو شروع کرد به سوال کردن مامان اگه این بشه چی میشه؟ اگه اون بشه چی میشه؟ و خلاصه تا میومدیم تمرکز کنیم با یه مامان از جا می پریدیم

این شد که تصمیم گرفتم برم دانشگاه

در راه خیلی حال کردم، هوا خیلی خوب بود عااااااااالی، بهاری، 

معمولاً اگر زودتر از موعد به ایستگاه اتوبوس برسم صبر نمی کنم، حرکت می کنم تا ایستگاه بعدی و همین طور ادامه می دهم تا در یک ایستگاه با اتوبوس تلاقی کنیم. از لحاظ زمانی فرقی نداره ولی خوب از لحاظ فعالیت بدنی چرا

امروز کلاً از لحاظ درسی خوب نبود، مغزم فعال و سر حال نبود، در یک کرختی بود و خیلی کند فعالیت می کرد، انگار اعتصاب کرده بود

ظهر رفتم تریای کتابخونه یه سالاد تایی سفارش دادم که شبیه همون سزار خودمونه

نامردا خیلی گرون می گیرن ولی منم داشتم از گرسنگی تلف میشدم، شنبه ها تریای دانشکده تعطیله برای همین رفتم تریای کتابخونه

 

 

 

بعدش همسر اومد دنبالم رفتیم پیش وکیل

از اون به بعد تا حالا هم سعی در درس خواندن دارم ولی عملاً به جز وقت تلف کردن کاری نکرده ام، مغزم خیلی همکاری نمی کنه، منم تا کامل نفهمم با درس حال نمی کنم.

البته درسهایی که ماهیت ریاضی دارند در کل همین طور هستند روزهای خوب داریم و روزهای بد، کیفیت درس خوندن خیلی به شادابی مغز بستگی دارد.

درسام سنگینه و بعد از شش هفت سال دوری از محیط آکادمیک یک کم سخته ولی به امید خدا درست میشه...

دم غروب با همسر رفتیم پیاده روی، از خیابان کوک رفتیم پایین و از کوادرا اومدیم بالا

خیلی خوب بود، پیاده روی دم غروبو دوست دارم، باد لابلای موهام می پیچید و همین طور که به سایه ام نگاه می کردم یادم افتاد که چقدر همیشه دوست داشتم حس سپردن موها به باد را تجربه کنم، خیلی حس خوبی بود ولی از اونجایی که ما عادت به این کارا نداشتیم یک کم سرم درد گرفته ولی خوب به تجربه اش می ارزیدقلب

 

بچه ها با پدرشون و دوستاشون استخرن، من نرفتم و موندم که مثلاً درس بخونم خیر سرم

بابا جون عزیزم هم زنگ زد و نیم ساعتی حرف زدیم. دلم خییییلی براشون تنگ شده مامان و بابامو می گم

بعضی وقتا دلم برای خیابونمون در تهران، برای خونمون، برای همسایه ها، کسبه محل، همکارا و همه چی تنگ میشه ولی در حد یک لحظه است و خیلی سریع یادم می افته برای چی اومدیم و هدفمون چیه دوباره جون می گیرم

خیلی زود به اینجا عادت کردم

خیلی دوستش دارم و اگر مشکل زبان حل بشه می تونم خونه صداش کنم

پ.ن: اوضاع نوشتنم افتضاح شده

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
نمايشگاه هاست www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس ---------------------------------------------------- يک سايت جديد براي اپلود فايل ها و عکس ها بدون محدوديت مي توانيد عضوش بشين و تا يک ترا بايت فضاي رايگان داشته با شيد تازه در ازاي دانلود هر فايلتون هم و يا معرفي زير گروه که عضو ويزه سايت شوند پول در بيارين و تا روزانه 20 دلار در امد داشته باشين .... براي دانلود از لينک هاتون لينک مستقيم تو وبلاگتون بزاريد و کلي امکانات ديگه دوست داشتين حتما به ما سر بزنيد updap.com با تشکر[گل] [گل]

مریم

فدات شم خوشحالم که خوشحالی [ماچ][بغل]

sonia

Vaay ghorbat khili sakhte man az ye shiraz omadam esf afsorde shodam khoda yatohamrahet bashe

ک کمالی

سلام ببخشید من از نوشته خون های وبلاگ یکی از دوستانتون بنام زندگی خانمانه به نویسندگی و مدیریت خانومک و سه بچه اش ته تغاری و بزرگه و وسطی هستم مدتیه ازشون نوشته نداریم غرض از مزاحمت پرس این پرسش بود که ایا ایشان رو خبری دارین ؟ ممنون از پاسخگوییتون لطفا چواب رو به ایمیلم بفرستین ممنونم mathmatic92@gmail.com