اینقدر اتفاق در این یک هفته افتاده که شاید مجبور بشم در هر پست یکیش رو تعریف کنم...

هفته پیش بود که دوستم (همون که اسمش رو فاطی گذاشتم ) اومد خونمون شب بخوابه چون خونشون در حال بازسازیه

فاطی هم سن و سال خودمه ولی خیلی زودتر از من ازدواج کرده سه تا پسر داره ولی اصلاً بهش نمی یاد

فاطی از اوناییه که اولش ازش خوشم نمی اومد ولی وقتی شناختمش روز به روز بیشتر بهش علاقمند شدمقلب

فاطی هم وطن نیست فاطی هم زبون نیست فاطی همدله فاطی همرنگه

بگذریم ناهار رو خوردیم و ما دو تا رفتیم تا یه چیزی بخریم

یکی از دوستان مجرد همسرم (اینجا اسمش رو میذارم احمد) اومد تا مواظب پنج تا پسر بچه شیطون باشه

کار ما خیلی بیشتر از اونی که باید طول کشید احمد زنگ زد و گفت هر چی به همسری زنگ می زنه جواب نمی ده و برق خونه همش قطع و وصل می شه و نمی دونه باید چی کار کنه.

وقتی رسیدیم خونه دیدم همسری و بچه ها در پارکینگ هستن همسری همش به زور لبخند میزد وقتی اینجوری میشه یعنی از درون خیلی ناراحته

گفتم چی شده؟

گفت چیز خاصی نیست برید بالا یه فاز برق داریم (آخه برق ما سه فازه و کم پیش می یاد سه فاز با هم قطع بشه)

الآن خیلی خوابم می یاد بعداً مفصل توضیح می دم فقط همین قدر بگم که هر چی وسیله برقی دو شاخه اش در پریز بوده و محافظ نداشته سوخته از جمله مودم و برای همین اینترنت نداشتیم

راستی نمازهایم را مرتب پنج نوبته خوانده ام و باور نمی کنید که چه آرامشی پیدا کرده ام و چقدر از خودراضی گشته امنیشخند