اتفاقات مهم و زیادی در این شش ماه افتاده است... 

میتوان گفت کم کم داریم جا می افتیم...

خانه ای خریدیم که هر دویمان همیشه ارزویش را داشتیم خانه ای بزرگ و جادار و حیاط دار...

البته کلی زیر بار وام بانک هستیم ولی تقریبا به اندازه همان اجاره خانه ای کوچک قسط بانک میدهیم

راه اندازی یک کاشانه جدید خیلی راحت نبود ولی شکر خدا الان همه چیز تکمیل است تکمیل وسایل خانه زمان بر و هزینه بر بود، 

یادش به خیر روزهای اول در هتل

یادش به خیر روزهای اول در خانه خالی، روی زمین خوابیدن و بدون مبل و فرش و تلویزیون سر کردن

 یادش به خیر... 

همسر جان یک ماه است که سر کار میرود...  خیلی کمبود کمک هایش در خانه احساس میشود، سال تحصیلی گذشته همسر مسئول رفت و آمد بچه ها بود کارهای مدرسه شان را میکرد خریدها و گاهی اوقات آشپزی 

اوضاع درسها خدا را شکر خوب است ولی کمی تابستان باد پشتم خورده است و تنبل شده ام

تصمیم دارم از فردا برگردم به همان برنامه روزی شش ساعت درس و یک ساعت پیاده روی...

خیلی دلم میخواست ایران بیایم حتی بلیت هم خریده بودم ولی چون همسر کار پیدا کرد و دیگر نمیتوانست مراقب بچه ها باشد بلیتم را کنسل کردم 

خدا را شکر قرار است حدود یک ماه دیگر مامان و بابا بیایند دلم برایشان یک ذره شده