حالا که به اتفاقات یک سال گذشته نگاه می کنم می بینم نقشه ای کشیده شده بود و پازلی در حال تکمیل بود (و هست) و من از اون بی خبر فکر می کردم که آیا مهاجرت کار درستی است یا نه؟

صبح نوشت 14- مهاجرت آری یا نه؟

پارسال ویزای تحصیلی من برای کانادا رد شد و حالا که فکرشو می کنم خیلی راضیم از این اتفاق زیرا در صورت قبولی ویزا باید یکسال دور از همسر و فرزندان دلبندم می بودم

عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم - سبحان الله قلب

اون موقع ناراحت شدم و شرایط طوری بود که با توجه به دو بار دیفر کردن باید انصراف میدادم. کار سختی بود دلم نمیومد، اون همه زحمت اپلای کردن و پذیرش گرفتن ... هی امروز و فردا می کردم برای انصراف

آنقدر از آمدن ویزای دانشجویی ام مطمئن بودم که آنلاین در دانشگاه ثبت نام کرده و دو کورس برداشته بودم، آنقدر به کامل بودن پرونده ام مطمئن بودم که بلیطم را هم خریده بودم.

ویزایم به یک دلیل مسخره و عجیب رد شد و همه برنامه هایم را به هم ریخت

بالاخره برای منشی دانشکده ایمیل زدم که شرایطم این طور شده و دلم نمیاد انصراف بدم حالا چی کار کنم

اون هم با ناامیدی جواب داد بذار قوانین رو بررسی کنم 

بعد از دو هفته جواب داد یک روشی هست که خیلی نادره و استادت باید تایید کنه استادم تا به حال همچین چیزی نشنیده بود ولی تایید کردلبخند و من همچنان دانشجو ماندم ساکت در حالی که نمی دانستم این وضعیت تا کی ادامه داردسوال

زمان گذشت ...

همسر در مورد رفتن از ایران نظر مساعدی نداشت و شرایط کاریش خیلی خوب بود و هیچی کم نداشت

حدود اردیبهشت ماه بود که شرایط کاریش عوض شد، طوری شد که از اون کارش که خیلی دوستش داشت و زحمت براش کشیده بود اومد بیرون ...

هنوز دو هفته نشده بود که انگار یه دستی از غیب ما رو هل داد و وارد کاری کرد که شاید نه قطعاً آخرین کاری بود که بخواهیم بهش فکر کنیم چون نه درش تجربه ای داشتیم و نه اصلاً به رشته های ما می خورد خلاصه هیچ جوری به ما ربط نداشتزبان جوری هم بود که همه ی  پس انداز این سالهایمان را در آن کار سرمایه گذاری کردیم و همسری خیلی تحت فشار بود و در مقطعی منو مقصر این امر می دونست. می تونم بگم از این کار متنفر بود...

باز هم دستی از غیب پیدا شد و یکی از بهترین دوستانمان پیشنهاد شراکت در این کار را به ما داد. من به شدت مخالفت کردم، (این بار من اشتباه می کردم) ولی  باز هم دست غیب قویتر بود. من مخالف بودم چون دوست نداشتم دوستیمان به خاطر شراکت به هم بخورد و در ضمن دوستانمان همه زندگیشان (خانه و ماشین و پس اندازشان) را تصمیم داشتند در این کار بیاورند و من به شدت میترسیدم شکست بخوریم و شرمنده بشویم...

بعداً فهمیدم این یکی از بهترین اتفاقات زندگیمان بوده که درآمدی را در روزهای سخت برای ما تضمین کرده است...

اما همسر یه کار  مستقل دیگه هم داشت که به دلایلی از اون هم اومد بیرون ...

 خلاصه فقط براش موند همون کاری که ازش خوشش نمیومدزبان

درست سه روز بعد در کمال ناباوری نامه ای مبنی بر پذیرش درخواست مهاجرت ما برای کانادا اومد متفکر

در اینجا بود که همسری به طرز عجیبی متمایل به ترک وطن شد!!!!! و حالا من بودم که می گفتم باید فکر کنیم ...

از وقتی نامه اومد تا وقتی ما برای همیشه از ایران رفتیم بیست و پنج روز شد، بیست و پنج روزی که سیزده روزش را من ایران نبودم...

فرصت فکر کردن نبود، فرصت دلتنگ شدن نبود فرصت هیچی نبود

وقتی برگشتم ایران هشت روز وقت داشتیم کار را زودتر از موعد تحویل شریکمان بدهیم، ساک هایمان را ببندیم، خانه را اجاره بدهیم، تکلیف اسباب هایمان را روشن کنیم، ماشین را بفروشیم، وضعیت طلبکاری هایمان را روشن کنیم (اینجا بود که فهیمدیم بسیار بیشتر از آنکه فکرش را بکنیم پول دست مردم داریمنیشخند) گواهی نامه بین المللی بگیریم و هزار کار خرده ریز دیگر با فامیل و دوستان شوک زده خداحافظی کنیم . 

در این هشت روز هم من به شدت مریض بودم و شش روزش را صدا نداشتم یعنی صدایم به کل قطع شده بود، یه پام بیمارستان و اورژانس و تزریقات بود یه پام دوندگی دنبال کارهای اداری، نمیدانم آن یک هفته چطور گذشت و شاید از یه لحاظ که فرصت مردد شدن و دلتنگی پیدا نکردم خوب شد...

خلاصه حدود یک ماه پیش ما به کانادا و شهر ویکتوریا اومدیم

هیچ وقت یادم نمیره اولین باری که شهر جدیدمان را از پنجره هواپیما دیدم

با همه خستگی ها و بیخوابی ها احساس کردم به بالای بهشت رسیده ام

هواپیما آرام آرام در حال کم کردن ارتفاع بود

زیر پایم شفاف ترین صحنه عمرم بود ابرهای سفید و تکه تکه که از لابلایشان سرزمینی سرسبز محصور در آبهای نیلی خوشرنگ پیدا بود

خانه هایی کوچک و زیبا در دل شهری که بیشتر شبیه جنگلی زیبا بود...

دعا کردم خدایا زندگیمان را هم همچون ظاهر این شهر زیبا قرار بده...

اگر ما برای مهاجرت برنامه ریزی میکردیم کارهایمان به این خوبی و مرتبی انجام نمیشدساکت

ادامه دارد ...