دیروز وقتی همسری رفت اومدم و روی تخت خودمون خوابیدم یه حس تلخ داشتم مثل وقتی استامینوفن مزه اش در دهان می ماند...

با همان حس تلخ و سوزش چشم خوابیدم تا این دفعه بابا منو بیدار کرد...

با هم کمی صحبت کردیم و طبق معمول بابا سریع گرفت که من حالم خوب نیست و از زیر زبون من کشید حدود سه ساعت با هم حرف زدیم ...

به نظر بابا آدم نمی تونه کس دیگری را عوض کند و من هم نمی توانم همسری را عوض کنم و تنها می توانم خودم را عوض کنم

به نظر بابا اشکال من اینه که زیادی حساسم و زود رنج و این که نمی تونم دروغ بگم یا احساسم را در قلبم پنهان کنم و این موضوع ممکنه باعث از بین رفتن ازدواجم شود...

بابا ازم قول گرفت قبل از هر اقدام هیجانی با او صحبت کنم من هم قول دادم ولی از آنجایی که دسترسی به بابا آنقدرها هم ساده نیست تصمیم گرفتم قبل از هر اقدامی اینجا بنویسم و فکر کنم و بعد عمل کنم در ضمن دوست ندارم بابا همیشه نگران من باشد...

برای مثال چند دقیقه پیش که با همسری تلفنی صحبت می کردم فهمیدم با اون منشیه که خورده شیشه داره در دفتر تنهاست سریع احساساتم طعم گس به خود گرفت و رنگ خاکستری پیدا کرد شروع کردم به واکنش طبق احساسات و یه تیکه انداختم که خوش بگذره اون هم گفت مرسی و نزدیک بود ادامه بدم تا دعوا بشه که یاد قولم به بابا افتادم و خودم رو کنترل کردم و با خوشرویی خداحافظی کردم

الآن که دارم فکر می کنم می بینم برایم در حقیقت اهمیتی ندارد که همسرم با او تنها باشد چرا که همسرم را به خدا سپرده ام و او هم قول داده اجازه ندهد این خانوم منشی با حرفها و حرکاتش موجبات اختلاف را فراهم آورد...

اول به خدا و بعد هم به همسرم اعتماد دارم

الآن هم حس عسلی رنگی دارم و از اینکه توانستم احساساتم رو کنترل کنم خوشحال هستم.