برای ننوشتنم در اینجا هیچ عذر و بهانه ای ندارم به جز اینکه یکی دو نفر آشنا مرا می خواندند و باز من احساس عدم راحتی در نوشتن کردم احساس کردم نمی تونم جوری بنویسم که خودم باشم برای همین کلا در اینجا رو تخته کردم و شروع کردم به خصوصی نوشتن در یک وبلاگ دیگه....

در همین جا از دوستان عزیزم که مرا در دنیای واقعی میشناسند و اینجا را می خوانند خواهش می کنم دنیای مجازی و واقعی را جدا از هم نگاه دارند و نوشته های مرا در دنیای واقعی به روی من نیاورند و با بزرگواری اجازه دهند راحت بنویسم، شاید بخواهم خصوصی ترین احساساتم را بنویسم که در دنیای واقعی زیر نقاب یک همسر خوب و مادر خوب پنهانشان کرده ام

شاید بخواهم از زوایای تاریک وجودم بنویسم، از شادی های پنهانم، از درددل هایم با خدا، از نقطه ضعف هایم، از گند کاری هام، خلاصه فکر کنید اینجا یه غریبه داره می نویسه

با چیزهایی که از دنیای واقعی می دانید قضاوتم نکنید

نوشتن برای من همچون نفس کشیدن باید واقعی باشد باید از تک تک سلول های وجودم بیاید پس خواهش می کنم یا اینجا را نخوانید یا فکر کنید یک غریبه اینجا می نویسد...

این مدت خیلی اتفاقات افتاد خییییییییییییلی که آرزو می کردم کاش می نوشتمشان اما نشد

این وبلاگم را خیلی دوست دارم 

اجازه دهید برای خودم مقدس بماند

اگر آه و ناله کردم نگرانم نشوید و لطفا تماس نگیرید چون وقتی ناراحتم درون خودم می ریزم و دوست دارم تنها باشم، در ضمن وقتی میدانم نگران می شوید خودسانسوری می کنم و نمی نویسم که نگران نشوید.

اگر چیزی را سربسته نوشتم از من جزئیاتش را نخواهید.

پیشاپیش از همه شما مخاطبان خاص و گلم ممنونم.

بگذریم...