احساس پروانه ای را دارم که پیله اش باز شده است، دنیایم طلایی روشن است، طلایی باید شیرین باشد ولی الآن مزه اش برایم ترش و شیرین تمشک های دربند است.

همه این احساسات زیبا در نتیجه یک اتفاق ناخوشایند و نه چندان غیر مترقبه در عصر شنبه است...

این اتفاق چندشناک برایم میمون و مبارک بود، لازم بود با چشم خودم ببینم تا باور کنم...

باور کنم که بعضی ها لیاقت ندارند...

بعضی ها وجدان ندارند...

بعضی ها ارزش ندارند آدم به خاطرشان حتی یک لحظه خودش را ناراحت کند...

و عجیب خوشحالم و انگار خودم را که مدتی بود گم کرده بودم دوباره پیدا کردم.

دیدین در فیلمها یه نفر تصادف می کنه و حافظه اش رو از دست می ده و همه چی یادش می ره و بعد از یه مدتی دوباره همون طور تصادف می کنه و همه چیز یادش می یاد؟ این حکایت منهنیشخند

پریشب کمی فکرم مشغول بود که چه کنم؟ البته کاملاً آرامش داشتم ولی دیشب خیییییییییلی خوب خوابیدم و حتی خواب دیدم که دارم از یک تپه پر از گل بالا می روم.

خودم رو پیدا کردم و بالاخره یادم اومد من کی بودم و کی هستم و چی می خوام

خیلی تعجب می کنم از خودم که چرا اینقدر به خاطر خوشایند یک نفر دیگه خودم را تا سطح او پایین آورده بودم.

اما از این به بعد دیگر اینطور نخواهد بود و در کلاس واقعی ام زندگی خواهم کرد و برایم مهم نخواهد بود که بعضیها بهشون بربخوره یا احساس حقارت کنند چون کسی که حقیره هر کاری هم که من بکنم باز هم احساس حقارت خواهد کرد پس چه بهتر که کاسه ام را از کاسه اش جدا سازم ...

پ.ن: خیلی برام جالبه که این اتفاق نتونست حتی برنامه ریزی روزانه مرا به هم بریزد ها ها شیطان