از امروز تصمیم گرفته ام کارهایم را به دقت برنامه ریزی کرده و این برنامه ریزی را از ذهنم به یک فایل اکسل منتقل کنم تا کارهایم نظم بیشتری گرفته و آرامشم بیش از پیش شود.

از بچگی همیشه عاشق آدمایی بودم که بسیار منظم و وقت شناس و دقیق بوده اند مثل انگلیسی ها...

کارم هم یه جوری هست که احتیاج مبرمی به نظم فکری و ظاهری و دقت بسیار بالا داره (درسته الآن سر کار نمی رم ولی قرار هم نیست که همیشه خونه نشین باشم، فعلاً دارم درس می خونم)

ولی خوشبختانه یا متاسفانه من یه ژن شیرازی از سمت مادر مادرم دارم که حسابی قلقلکم می ده واسه تنبلی و بی خیالی.(حالا به شیرازی های عزیز برنخوره ماها اینجوری هستیمزبان)

مامانم که خدای بی نظمیه یعنی از اینور بابام کمدها رو مرتب می کنه مامانم از اون ور به هم می ریزه و می گه چرا اینجوری کردی وسایلم رو گم می کنمنیشخند از این ور خواهرم کابینت ها رو می ریزه بیرون و حسابی منظم می کنه مامانم می یاد دوباره مثل اولش می کنه، خدا بیامرزه مامان جونم هم همین طوری بود...

از اون طرف مامان بابام خدا بیامرز اییییییییینقدر منظم بود که اگر مثلاً ماست را یک سانتیمتر در یخچال جابه جا می کردیم می فهمید، یا به قول بابام غذاهاش استاندارد داشت یعنی در سی سالی که من از خدا گرفتم قیمه اش همیشه یک مزه ثابت داشت و همین طور بقیه غذاهایش. چقدر خانه اش مرتب بود بدور از هر وسیه بدرد نخور و اضافه و چقدر حواسش جمع بود و همه ما رو دوست داشت.

خدا بیامرزدشون هر دوشون رو

دو روز پیش سالگرد فوت مامان جونم بود.

حالا بعضی وقتا به خودم می گم من این ژن زرنگی و نظم رو هم دارم چرا چسبیدم به ژن بی نظمی و تنبلی؟ خلاصه اش که از امروز تصمیم گرفته ام ژن نظم و ترتیب مامان بزرگمو فعال کنم و ژن بی نظمی مامان جونم رو غیر فعال.

البته اینم بگم که همه چی کم کم درست می شه و نمی شه انتظار داشت یهو خیییییییلی منظم و زرنگ شم انگار نه انگار که یک چهارمم شیرازی است.

 پ.ن:

1- امروز برای صبحانه نرگسی درست کردم. همسر خیلی خوشش اومد و گفت همیشه از اینا درست کن

2- اطلس پود شهرک غرب حراج کرده ... دیروز با مامانم اینا رفتیم یه میز چهار نفره کوچیک برای آشپزخونه گرفتم . 25 درصد تخفیف خورده و خیلی قیمتش مناسب شده بود. متاسفانه وقتی اوردیم خونه دیدیم یکی از پایه های میز ایراد داره برای همین زنگ زدم و قرار شد امروز یکی جدید برامون بفرستند و اون یکی را پس ببرند.

شما هم اگر وقت داشتین سر بزنین کلی پرده و پارچه و وسایل آشپزخانه دارد....

دیروز ناهار مامان و بابام خونه ما بودن و کلی بهم خوش گذشت. مصاحبت با پدرم یکی از اون مواقعی است که گذر زمان را در آن اصلاً حس نمی کنم. ایشالا خدا همه پدر مادرا رو نگه داره. آمیییییییییییین