امروز صبح رو خیلی سخت از خواب بیدار شدم و پسرم رو برای مدرسه آماده کردم به مهران می گم تو رو خدا تو پاشو من دارم از خواب می میرم میگه منم همین طور تو پاشو قول میدم ماساژت بدم تعجب من ساده هم باور کردم و گفتم باشه و خر شدمنیشخند البته بلانسبت ها

پسری رو فرستادم رفت و اومدم دوباره خوابیدم نشون به اون نشون که تا ساعت نزدیک ده خواب بودیم بعد هم که بیدار شدیم اصلا و ابدا همسر جان قولش رو یادش نبود و من هم کلا دوست ندارم از کسی چیزی بخوامچشمک برای همین هیچی نگفتم

همسری پرسید امروز چی کاره ای؟ در ذهنم مرور کردم که قراره خانوم ن بیاد و خونه رو حسابی تمیز کنیم آخه فردا مهمون دارم ولی نمی دونم چرا هنوز هم در ذهنم کار خونه رو تفریح می بینم برای همین گفتم هیچی بیکاره...

به همسری گفتم کاش می شد تو هم یه روز نری سر کار بمونی پیش خودم گفت کی گفته من میرم سر کار تعجب (همسر جان بنده کلاً یه کم شوخ تشریف دارن)

منم حرفش رو جدی نگرفتم ... از پنجره به بیرون نگاه کردم اولش به نظرم اومد عجب آسمون دلگیری ولی بعد سریع جلوی خودم رو گرفتم و نظرم رو عوض کردم و بلند گفتم به به عجب هوای ابری قشنگی ...

بعد هم رفتم تا ایمان (پسر کوچیکه) رو آماده کنم بره مهد که دیدم همسرم میگه زود باش تو هم بپوش بریم دفتر جدید رو قبل از همه به تو نشون بدم منم کلی ذوق کردم و گفتم باشه الآن می پوشم

رفتیم دفتر جدیدش رو که نزدیک خونه هست دیدیم خیلی قشنگ بود مبله هم هست و صاحبخونه خیلی با سلیقه و شیک اونو مبله کرده بهش گفتم خیلی خوبه و مبارک باشه و به نظرم قیمت اجاره اش هم خیلی مناسبه.

بعدش هم همسر پیشنهاد داد بریم فرحزاد صبحانه با هم بخوریم خیییییییییلی جا خوردم تعجب آخه در همه این سالها هر بار که من ازش می خواستم دوتایی بریم بیرون یه بهونه ای می آورد و من هم چند وقته که بی خیال شدم و زندگی خانومانه خودم رو دارمچشمک من بدون اینکه نشون بدم ذوق زده شده ام گفتم فکر خوبیه خوشمزه

خلاصه رفتیم و در یک فضای رویایی و آروم صبحانه املت و نون تازه و پنیر خوردیم و بعدش هم برگشتیم. امروز هوای تهران خیلی رویایی بود و ابرها حسابی پایین اومده بودن و بزرگراه یادگار رو مه زیبایی پوشونده بود. کوههای پر برف هم حسابی خودنمایی می کردن.

هیچ حرف خاص و عاشقونه ای بینمون نبود یعنی تازگی ها احساس می کنم خیلی نیازی نیست با هم حرف بزنیم و همین که کنار هم هستیم کافیه و هر دو آرامش داریم.

البته راستش من هم هیچ حس عاشقانه ای نداشتمچشمک و فقط حسابی از مناظر و طبیعت زیبای تهران حال می کردم...

بعدش هم همسری رفت سر کار و من هم رفتم و خریدهای فردایم را کردم

فروشنده هم به زور یک موسیر را به من فروخت که در حال حاضر بویش همه خانه را گرفتهناراحت

اومدم خونه و با خانوم ن کمی حرف زدیم و کارهای خانه را سر و سامان دادیم.

الآن هم امین (پسر بزرگم) همش می یاد و به من غر می زنه که چرا نمی رم باهاش نقاشی بکشم.

پ.ن 1: دیروز همسرجان با یکی از دوستانش ناهار بیرون رفته بود من قدیما همیشه حسودیم می شد که اینقدر با دوستاش اینور و اون ور میره و به فکر من نیست ولی بعد از کلاس باور درمانی دارم تمرین می کنم که حسود نباشم و بهش گفتم ایشالا بهتون خوش بگذره عصرش هم من کلاس باوردرمانی داشتم و قرار بود همسری بیاد و بچه ها رو نگه داره ولی وقتی باهاش تماس گرفتم گفت در یه جای خاصی جلسه است و من سریع یه فکرهای بدی کردم که فی الفور همه را دور ریختم و گفتم من پیش داوری و قضاوت نمی کنم. کلاسم را رفتم و وقتی هم برگشتم حسابی سر حال بودم و امروز هم که این سورپرایز خوب اتفاق افتاد.

پ.ن 2: امروز عصری فکرهای بدی راجع به دختری که چندماهی است همسرم استخدامش کرده داشتم و رزومه اش را دیده ام و یقین دارم که همسرم برایش درستش کرده و دروغین است. همش پیش خودم هزار تا فکر بد می کردم که آخه چرا باید شوهر من برای یه دختر جوان و زیبا همچین رزومه ای درست کند تا کارخانه وی را با حقوق بالا استخدام کند؟ چرا باید با هم مسافرت کاری بروند؟ (چند وقت پیش یه بار رفته اند) و هزار تا فکر ناجور که همه خانوما باهاش آشنایی دارن. حتی فکر می کردم نکنه همسر این چند وقت مهربون شده عذاب وجدان داره؟ خلاصه داشتم گند می زدم به حال خوش خودم که تصمیم گرفتم بی خیال بشم و به خودم بگم اینا همش پیشداوری و قضاوته و من تا حالا به جز این چیزی ندیدم که بخوام بیخودی گناه مردم رو بشورم حتی وقتی رفتم فرودگاه دنبال همسرم دیدم که معلوم بود چقدر خوشحاله که منو دیده و دلش تنگ شده و رفتارش هم با اون خانوم خیلی معمولی و سنگین بود. شاید دختره بلد نبوده رزومه به انگلیسی بنویسه همسرم براش درست کرده همین تموم شد رفت اینقدر آدم بدبین و شکاک واه واه واهمتفکر این شد که اومدم این پست رو نوشتم و الآن هم حالم خیییییییلی خوبه و می خوام برم با پسر گلم نقاشی بکشم و بعدش هم یه شام خوشمزه احتمالاً لوبیا پلو درست کنم.

من به همه چیز عشق می ورزم همه افراد و اشیا آفریده خدا هستند و به همین دلیل من همه را دوست دارم ....