این جلسه کلاسمون راجع به چاکراها بود و بسیار بسیار جالب بود. برای من جدید بود و هنوز هم بعضی چیزاش غیرقابل باوره برام.

اول برین از این لینک راجع به چاکراها بخونین که بیشترش شبیه چیزی است که سر کلاس به ما یاد داده اند:

http://lotfifatemi.blogfa.com/post-281.aspx

خوندین؟

استادمون می گفت مریضی واقعاً وجود نداره و این ذهن ماست که مریضی را ایجاد کرده  وبه خود جذب می کند و سپس میزبان خوبی برای مریضی میشودتعجب

اگر هر کدام از چاکراها خوب کار نکنند منجر به یک سری از بیماریها می شوند و برعکس

مثلاً کسانی که مشکلات عاطفی دارند برای مثال از کسی کینه دارن یا کسی را نبخشیده اند، یا اعتماد به نفس کمی دارند یا زخم خورده عشقند ، این مشکل منجر می شود به اینکه چاکرای  چهارمشان که چاکرای قلب است خوب کار نکند و در نتیجه بیماری های قلبی بگیرند.

یا مثلاً کسانی که یبوست دارند در یک چیزی خسیس هستند: مال، شوهر، بچه، موقعیت کاری و  ...

چاکرای پنج مربوط به اخلاق خوش است و کسانی که خوش اخلاق نباشند این چاکرایشان دچار مشکل می شود و در نتیجه دچار مشکلات تنفسی و انواع آلرژی میشوند و الی آخر

آخرش هم گفت که ریشه همه مشکلات رفتاری ما مثل حسادت، دروغ، غیبت و تهمت و عدم بخشش و غیره در یک کلمه سه حرفی است: ترس.

ترس هم ریشه اش عدم توکل و اعتماد به خداوند است.

میدونین چیه؟ واقعاً سخته باور اینکه مریضی فقط ساخته ذهن ما باشه. مامان من سه سال پیش سرطان داشت و واقعاً باور این موضوع که خودش دخیل در مریضی اش بوده برایم خیلی سخت است.

اما وقتی دور و برم رو نگاه کردم دیدم آدمایی که خوش اخلاق تر، مهربون تر، خیّرتر، خوش بین تر هستند در حال حاضر با اینکه پیر هستند ولی خیلی سالمند و مشکلی به جز کهولت سن ندارند. نمونه زنده اش پدربزرگ خودم که اینقدر خوش بین و درست کار و با انصاف بوده که همه فکر می کرده اند خیلی ساده دل است و سرش کلاه می گذاشته اند در حالی که پدر بزرگ من متوجه می شده ولی برایشان عذری می تراشیده است. حالا همه آنها سالهاست که زیر خاک هستند ولی پدربزرگم الحمدلله زنده و سرحال و سالم است و وضع مالیش هم بسیار خوب. پولش آنقدر بابرکت است که از طریق آن به همه بچه ها و نوه هایش خیر رسیده است.

نمونه دیگر زن دایی ام است که حدود 60 سال سن دارد ولی اینقدر زیبا و دوست داشتنی است این زن که همیشه دلمان برایش تنگ می شود و آرزویم این است که بیاید خانه ام. مریم خانوم بسیار مهربان و دلسوز است و زبان بسیار خوشی دارد که فقط خوبی های آدمها را به زبان می آورد. او هم الحمدلله بسیار سالم است.

اما در زندگی شخصی خودم سعی می کنم حواسم به افکارم باشه و چقدر واضح می بینم که روی حال روحی و جسمی ام بسیار تاثیرگذار است. علاوه بر این روی شوهرم هم بسیار تاثیرگذار بوده است، با اینکه من از اول نیتم این نبوده که او تغییری بکندنیشخند

بذارین یه نمونه جالب براتون تعریف کنم:

دیروز همسرجان رفته بود به کارخانه که حدود سه ساعت با تهران فاصله دارد سر بزند و معمولاً وقتی می رود شب را می خوابد و فردا بعد از ظهرش بر می گردد اما دیشب برگشت و حدود ساعت 10 و نیم رسید خانه. در وسط شامش در حالی که پای تلویزیون بود با خودش بلند بلند می گفت آخییییییییش چقدر خوب شد برگشتم. به روی خودم نیاوردم ولی این حرفش خیلی به دلم نشست. احساس کردم خیلی خانه را دوست دارد

می دونین چیه؟ من نخواستم که عمداً محیط خانه را برایش زیبا یا آرام کنم (قبلاً این کار را می کردم ولی خیلی نتیجه نگرفته بودم) بلکه این خودم هستم که تغییر کرده ام و این تغییر به صورت خودکار روی خانه و زندگی و رفتارم تاثیر داشته و در نتیجه باعث شده او هم به این خانه جذب شود.

این روزا سعی می کنم قضاوت نکنم، حسادت نکنم، خودخواه نباشم، کنترلگر نباشم و خوش بین باشم و چقدر خودم را اینگونه بیشتر دوست می دارم.