دیروز رسماً استعفا دادم و فقط امروز و فردا رو می رم سر کار. امروز رئیسمون رو دیدم خیییییییلی ناراحت و گرفته بود خیلی روی من حساب می کرد البته هیچی نگفت ولی خدائیش تعریف از خود نباشهنیشخند فقط من درکش می کنم. البته از لحاظ فنی ها نه از بقیه لحاظ هاعینک

توی محل کارم خیلی دوستای خوبی دارم خیلی آدمای خوب و شریف و درستکاری هستند و امروز وقتی رفتم سر کار احساس کردم خیلی دلم برای همشون تنگ می شه

ولی از اون طرف هم یه جورایی خسته شدم

دوست دارم یه ذره خانوم باشم مثل خانومی ترشی درست کنم چشمک

یه کم به خودم برسم و به درس بچه ها

خرید کنم

خونه زندگیمو خودم تمیز کنم

و هزار تا کار دیگه

اصلاً دوست دارم صبح ها یه ذره بیشتر بخوابم

مهمونی بدم

ورزش برم

با خواهرم یا دوستم استخر برم

آخه کار من یه جوری بود که باید هر روز می رفتم و گاهاً ساعت هفت می اومدم خونه

خیلی خسته بودم واقعیتش توان بدنی ام خیلی بالا نیست و نمی کشیدم

در ضمن دارم درس هم می خوانم (البته باید بخوانم و اون جوری که باید نتونستم)

خلاصه که بعد از کلی کشمکش درونی با خودم بالاخره تصمیم گرفتم استعفا بدهم.

پلان درازمدتم استاد دانشگاه شدن است البته اگر بیکاری بیش از حد بهم خوش نگذرهنیشخند

البته اسمش بیکاریه هزار تا کار برای خودم ردیف کردم که انجام بدم

ببینم چند زنه حلاجی ها آرامش جونمژه

پ.ن : این یه پست هول هولکی برای گزارش آخرین اخبار برای خانومی جونم بود

عجله دارم آخه وقت دکتر دارم