دیروز روز عجیبی بود ...

صبح حدود ساعت های 9 در یک آرامش ارغوانی غرق بودم طوری که دلم می خواست همیشه در همان حالت بمانم ....اصلاً اینقدر حالم خوب بود که دوست داشتم حتماً از حسم بنویسم و برای همین این وبلاگ را درست کردم

بوی عطر همسری که داشت می رفت سر کاردر اتاق پیچیده بود از لای پلکهایم گلهای رز روتختی را روی زمینه کرم می دیدم و کیف می کردم ... طرح های سنتی فیروزه ای پرده باز هم روی زمینه توری کرم اشعه نوری که از لابلای تور پرده وارد اتاق می شد ...

همسری مرا بوسید و رفت و من و آرامشم تنها ماندیم تا حدود 12 مامان زنگ زد و خواهش کرد حضوری برم و براش از دکتری که مطبش نزدیک خونه است وقت بگیرم

راستش خیلی تنبلیم می اومد ولی خوب اوامر از بالا اومده بود و کاریش نمی شد کرد

سریع یه چیزی دادم پسرها خوردند و پیاده راه افتادم ... خیلی وسوسه شده بودم که زبون روزه با ماشین برم ولی بر وسوسه غلبه کردم، عینک آفتابیم را زدم و ظل گرما به راه افتادم ... وقت دکتر گرفتم و رفتم بانک ملی سوالی داشتم پرسیدم بعدش رفتم مغازه اسباب بازی فروشی برای تولد دخملی گلمون یکی از دختربچه های فامیل کادو گرفتم از کتاب فروشی کنارش هم کتاب بادبادک باز را برای خودم و قصه های من و بابام رو برای بچه ها گرفتم ...

سرراه برگشت رفتم بانکی که من و همسری حساب مشترک داریم دستگاه اینترنت بگیرم که متاسفانه ندادن و گفتن به حساب های مشترک تعلق نمی گیرهناراحت

دیروزم به سرعت گذشت

بعد از برگشت به خونه اومدم سراغ این وبلاگ و بعدش پسری رو بردم کلاس فوتبالش و پنج هزار تومن دادم برای خودش آبی چیزی بخره و بهش گفتم مامان جان پول خرد ندارم بقیه اش را برگردانی ها... اونم گفت دیر نیای دنبالم

همسری افطار مهمون بود

یکی از بهترین دوستانم زنگ زد و گفت برای افطار برم پیشش آخه اونم شوهرش مهمون بود...

خونه این دوستم را که اینجا اسمش را فاطی می گذارم خیلی دوست دارم بهم آرامش می ده و شارژم می کنه...

وقتی رسیدم خونه خاله ام زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم یهو دیدم ساعت از 6 گذشته و برای اینکه برم دنبال پسری دیر شده خییییییییلی ترسیدم یاد اون فیلمه افتادم که آنجلینا جولی دیر می ره دنبال پسرش و یه روانی بچه اش را می بره و می کشهگریه

با دلشوره و عجله راه افتادم وااااااااااای خدا عجب ترافیکی ... تو این هیری ویری همسری زنگ زده میگه امروز خونه ای می گم آره می گه یه بسته داره برام می یاد بگیرش می گم چشم

با عجله رفتم دنبال پسری قرار بود دم در بایسته... ندیدمش ....رفتم کنار زمین ندیدمش دیگه بدجور همزاد پنداری با آنجلینا می کردم که یهو دیدم از دور داره می یاد با کلی خوراکی دستش نگو کل پنج هزار تومن رو هاپولی کرده بود خدایا شکرت دیگه دیر نمی کنم

خلاصه می کنم که افطار رفتم خونه دوستم و بسته همسری رو کلا یادم رفت و پیک بیچاره اومده بود دم در و کلی معطل شده بود شانس اوردم سرایدارمون بود و بسته رو گرفت

شب وقتی برگشتیم خونه حسابی با همسری دعوام شد الکی الکی کار به جاهای باریک کشید و من هم قهر کردم رفتم روی کاناپه هال خوابیدم....

با سر و صدای همسری بیدار شدم دیدم داره می ره به روی خودم نیاوردم و خودم را به خواب زدم اون هم منو نبوسید و رفتناراحت