دیروز یه غذایی رو که همسری دوست داره براش درست کردم و کلی منتظر بودم بیاد اون بنده خدا هم با کلی ذوق و شوق زودتر اومد خونه ...

اما من گریه

از اونجایی که اوضاع روحی درست و حسابی نداشتم یه بحث قدیمی رو پیش کشیدم و حسابی اعصاب و روانش رو خط خطی کردم البته فقط من حرف می زدم و اون هم گوش می کرد تا بالاخره یه جایی کوتاه اومد و با من موافقت کرد ولی می گفت این کار وجداناً درست نیست راستش من که وجدانم هیچ مشکلی نداره ولی خوب از اونجایی که خیلی همسری رو دوست دارم من کوتاه آمدم و براش توضیح دادم که دلیل این همه خشم و ناراحتی ام به هم ریختن هورمون هایم است

می دونین در این مواقع خییییییییییییلی حساس می شم بیش از اندازه

از کاه برای خودم کوه می سازم و انگار یه غمی نمی خواد از دلم دست برداره

اه اه خیلی بدم می یاد از این حالت ها

شب موقع خواب به همسری گفتم دعا کن صبح سر حال بیدار شم

گفت ایشالا

صبح حدودای شش خیلی سنگین و ناراحت از خواب پریدم همش فکرای بد خاطرات بد

تخیلات بد

آخرش دست به دامان خدا و قرآن شدم یه ذره خودمو برای خدا لوس کردم و گریه کردم و قرآن باز کردم

انگار آب روی آتش بود اییییییییینقدر آروم شدم

هیچکس مثل خودش نمی تونه جواب بنده اش رو بده

قربونش برم که واقعاً از رگ گردن به ما نزدیک تره و این همه دنبالش می گردیم

بعدش اومدم یه دوساعتی با خوشحالی خوابیدم الآنم یه کم اوضاعم بهتره حداقل از دیروز که بهتره

امیدوارم امروز گندی نزنم دیگه

یادم افتاد پریشب داشتم به همسری می گفتم به نظرت امسال (پنج روز بعد از دهمین سالگرد ازدواجمون) می تونیم بدون دعوا سر کنیم گفت فکر نکنم فرداش خودم دعوا راه انداختم

البته اینم بگم وقتی می گم دعوا از نظر خودم دارم می گم وگرنه شاید از نظر بقیه یه حرف زدن معمولی باشهچشمک من به هر غرغری که می کنم می گم دعوا

خیلی دلم می سوزه وقتی نمی تونم نماز بخونم قدیما شاید نماز برام یه اجبار بود یه وظیفه و همیشه می پرسیدم برای چی باید نماز بخونم؟

یادش به خیر معلم دینی دبیرستانمون می گفت شما بخونین تا یواش یواش بفهمین برای چی دارین می خونین

البته من هنوزم نفهمیدمانیشخند ولی خوب فرق حال روحی خودمو وقتی می خونم و وقتی نمی خونم میفهمم

امروز دلم پر می کشید دو رکعت نماز بخونم