امروز حسم رنگ ابرهای باران زا و طوفانیه یه خاکستریه تیره با یه رعد و برق که گه گاهی قلبم را می سوزاند...

دلم باران می خواهد بارانی تند و پنهانی

بارانی که چشمهایم را پاک کند و قلبم را سبک

بعضی وقتها با اینکه همه چیز داری گویی هیچ چیز نداری

بعضی وقتها که می دانی تاوان اعمال یا تصمیمات گذشته خودت را می دهی

بعضی وقتها که دلت می خواست کاش کمی زرنگ تر بودی کاش اینقدر ساده نبودی

بعضی وقتها که آرزو می کردی بدجنس بودی و مثل خودشان بودی

اما خوشبختانه تو از جنس آنها نیستی و روزهای خوشحالیت خیلی بیشتر از این روزهای سیاهت است چون تو وجدانی بیدار داری

هر چند که شک دارم آنها اصلاً وجدانی داشته باشند که آزارشان دهد

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه زندگی سخت است واقعاً سخت است

اما این نیز بگذرد...

پی نوشت: روز دومیه که عمه/خاله پری اومده نیشخند اما به هر حال باید از احساسات همراه خاله پری بودن هم نوشت دیگر، غیر از این است؟