بچه ها این نوشته یکی از آشنایان ماست خواهشاً بخوانید و انتشار بدهید مخصوصاً اونایی که وبلاگاشون پر بازدیده:

اگر حوصله یا وقت ندارید همه اش را بخوانید حداقل به وب سایت موسسه سر بزنید:

http://www.amdg.ir

اما این هم نوشته:


> در تقاطع خیابان شاهپور و مولوی از تاکسی پیاده میشوم. تاخت و تاز بی امان
آفتابِ نیمۀ مرداد، عرق را از سر و رویم سرازیر، و تنفس را برایم دشوار کرده.
ساعت نه و چهل و پنج دقیقه است و تصور میکنم که دیگر تا مؤسسه راه زیادی پیش
رویم نمانده و به موقع به قرار ساعت ده صبحم خواهم رسید، اما وقتی از چهار راه
شاهپور عبور میکنم متوجه میشوم که برگۀ کوچکِ حاوی نشانی و تلفن مؤسسه، از جیب
پیراهنم بیرون افتاده و مطمئناً زمان زیادی را برای پیدا کردن آدرس از دست
خواهم داد. از آنجاییکه هیچ دوست ندارم در اولین ملاقاتم بد قول شوم، سراسیمه
از پیاده رو به کنار خیابان مولوی میروم و برای موتورسیکلتهای گذری دست تکان
میدهم. پیرمرد خوش مشرب و مهربانی توقف میکند. نقاب کلاه ایمنیش را بالا میدهد
و نشانی مقصدم را جویا میشود، اما من نشانی را گم کرده ام و فقط حدود و حوالی
آنجا را میدانم: دروازه غار
> لبخندی میزند و با لهجۀ شیرین آذریش میگوید: سوار شو
>
> زمان زیادیست که خیابانهای پر پیچ و خم این محلۀ فقیرنشین را در جستجوی مقصد
بالا و پایین می کنیم اما همچنان تلاشمان بی ثمر است.. با دوستی که مؤسسه را
به من معرفی کرده و میتواند در پیدا کردن نشانیش راهنماییم کند تماس میگیرم..
ولی انگار از آنجاکه بَنا نیست به موقع به قرار برسم، آن دوست نیز گوشیش را
جواب نمیدهد! ساعت از ده و چهل دقیقه گذشته و بدقولی و سرگردانی من که با تیغ
آفتاب و باد داغ و بوی عرق ترشیدۀ پیراهن چرک پیرمرد همراه شده، حال خوشی بر
تــَرکِ موتور برایم باقی نگذاشته
>
> سرانجام با پرس و جو و کوشش فراوان پیرمرد و استمداد از چند رانندۀ تاکسی و
کسبۀ محل، مؤسسه را پیدا میکنیم. موتورش را جلوی درب ورودی نگه می دارد تا
پیاده شوم. تشکری جانانه میکنم و مبلغ کرایه ام را از او می پرسم. کلاهش را بر
می دارد، نگاهی به تابلویی که بر پیشانی ورودی مؤسسه نصب شده می اندازد، عرقش
را پاک می کند، لبخندی می زند و با همان لهجۀ شیرینش میگوید: «خدا به بانیانش
خیر بدهد. کرایه ات را مهمان من هستی جوان!». بدون اینکه منتظر جواب یا توضیحی
از من بماند دوباره کلاهش را بر سر می گذارد و با سرعت از پیش رویم دور میشود.
شرمنده و حیرت زده، اسکناسها را در جیبم می گذارم و تنها با نگاهم دنبالش
میکنم تا در اولین پیچ کوچه ناپدید شود
>
>
> زنگ میزنم. در به رویم باز می شود. وارد راهروی ورودی یک ساختمان دو طبقۀ
قدیمی کوچک می شوم. راهرو به حیاطی مربع شکل منتهی می شود که در میان آن حوضی
جای دارد که بجای آب، پر است از شن و ماسه. دخترکی نوجوان به استقبالم میآید و
به اتاقی در سمت راست حیاط راهنماییم می کند... به خانم مدیر سلام می کنم و می
نشینم. بانویی است مصمم با چهره ای جدی، لحنی استوار و صدایی خش دار و حجیم.
هنوز چیزی از او نمی دانم اما کسیکه در این نقطه از شهر، با دستانی خالی،
فعالیت سازنده ای چنین نفسگیر انجام می دهد، بی تردید فردیست منضبط، با اراده،
سختی کشیده و تلخ و شیرین چشیده. پس از معارفۀ ابتدایی، تاریخچۀ فعالیت و
چگونگی برپایی مؤسسه را برایم شرح می دهد
>
> مرکز توانمندسازی آوای ماندگار دروازه غار حاصل بیش از پانزده سال تلاش
مستمر برای تغییر شرایط زندگی کودکان کار است. این تلاش با شعار "کار کودک
ممنوع" آغاز شد اما از آنجاکه حذف کودکان از چرخۀ کار و ایجاد درآمد برای
خانواده، نه تنها خانواده را توانمند نمی ساخت بلکه بر فقرش دامن میزد و تامین
ابتدایی ترین نیازهای کودک را نیز با مشکل مواجه می کرد، کارگاه ماندگار مسیر
خود را در توانمندسازی کودکان کار، از طریق دایر کردن کلاسهای سواد آموزی
ادامه داد. این کلاسها که در ابتدا بمنظور سواد آموزی به کودکان کار آغاز شده
بود، امروز تنها بخشی از هدف بزرگتر "مرکز ماندگار" شده و آن هدف بزرگتر،
آموزش کار به دختران و زنان است تا بتوانند بر روی پاهای خود استوار بایستند و
نیازهای خود و خانواده را تامین کنند و درکنار آن، مهارتهای اجتماعی لازم را
برای رویارویی با مشکلات عمیقشان در خانه و محله کسب کنند؛ محله ای که
متأسفانه بر اساس اطلاعات موجود 83% از مردان آن یا معتادند و یا قاچاقچی مواد
مخدر
>
>
> در این مرکز نه تنها به سواد آموزی توجهی ویژه می شود (افراد بی سواد بدون
شرکت در کلاس های سوادآموزی حق شرکت درکلاسهای آموزش کار را ندارند) بلکه
درکنار سواد آموزی می توانند در کلاسهای کار آموزی نیز شرکت کنند و درصورت
ارتقاء، درحد یک تولید کنندۀ خوب، سفارش کار بگیرند. بدین ترتیب اگر قرار است
کودکان و نوجوانان کار کنند، دست کم متناسب با حرفه ای باشد که آموزش دیده اند
و درآمدی متناسب با کارشان دریافت کنند. در آغاز، حرفۀ انتخاب شده خیاطی و
راسته دوزی با چرخ صنعتی بود ولی مدتی بعد بافتنی با دست و ماشین و سوزن دوزی
و ... نیز به آن اضافه شد. نکتۀ قابل توجه، فاصلۀ بسیار کم مرحلۀ یادگیری با
مرحلۀ تولید محصول و کسب درآمد است. افراد تازه وارد در دو سه روز اولیه ورود،
با چرخ آشنا می شوند و راسته دوزی را یاد می گیرند و با دوختن ملحفه که دارای
دوختی ساده است، هم دوخت را می آموزند و هم محصولی تولید می کنند که قابلیت
تبدیل سریع به یک درآمد اولیه را داراست
>
> در این مرکز افراد موظفند هرچه می آموزند به دیگران از جمله تازه واردان
آموزش دهند. این آموزش می تواند یک دوخت ساده یا یک مهارت برای بهتر زندگی
کردن باشد؛ آموزش مهارت های زندگی برای مقابله با مشکلات عدیدۀشان، آموزش
بهداشت و تنظیم خانواده، آموزش همکاری به جای رقابت مخرب، و آموزش مربی گری به
زنانی که استعداد اولیۀ آنرا دارند از جمله آموزش های مستقیم و غیر مستقیمی
است که به زنان و دختران ارائه می شود. بدین ترتیب، همزمان با افزایش توان
مالی، اعتماد بنفس آنان نیز افزایش میابد و همزمان با افزایش توان اجتماعی،
مجموعه ای پایدار در شخصیت این زنان شکل می گیرد که باعث می شود براحتی تن به
هر ذلتی ندهند و خود و کودکانشان را از گزند آسیبهای خانمان برانداز مناطق
خطرناک شهرحفظ کنند
>
> هنوز زمان زیادی از گفتگویمان نگذشته که احساس می کنم کلمات برای پاسخگویی
به سؤالاتم کفایت نمیکنند و دلم میخواهد از نزدیک با آدمها و فضاها و امکانات
آنجا آشنا شوم. ساختمان را با هم دور می زنیم: از کارگاه دوزندگی طبقۀ دوم که
گرمایَش طاقتِ پُرطاقت ترین آدمها را هم طاق میکند، تا راه پله های قدیمی و
تنگی که تردد دو نفر همزمان در کنار هم روی آن غیر ممکن است، تا آشپزخانۀ
کوچکی که در حال آماده ساختن ناهار هر روزه اش؛ عدسی و سیب زمینی است، تا
زیرزمین نموری که بدون هیچ منفذی به فضای آزاد، هوایی بدبو وغیر قابل تنفس
دارد. زیرزمین خانه ای که تا چندی پیش مرکز تجمع معتادان محله بوده و قبل از
پاکسازی و نقاشی، چند هزار سرنگ از آن جمعاوری شده و اکنون به انبار محصولات
دوخته شدۀ کارگاه تبدیل گشته که در انتظار برپایی نمایشگاهی خیریه در صف
فروشند. نکتۀ قابل توجه، کمبود شدید فضا برای فعالیتهای گستردۀ مؤسسه است. و
این درحالیست که از وجب به وجب فضاهای موجود بیشترین استفادۀ ممکن بعمل آمده،
برای مثال در گوشۀ حیاط کوچک، اتاقکی با ابعاد سه در چهار متر بعنوان کلاس درس
ساخته و داخلش چند نیمکت چوبی گذاشته شده. در کارگاههای کوچک و درهم فشردۀ
دوزندگی نیز، در گوشه ای چرخ خیاطی، در گوشه ای تخته ای برای آموزش همزمان
درس، در گوشه ای محصول تمام شده و در گوشه ای دیگر انبوهی از نخ و پارچه قرار
گرفته. حتی دفتر خانم مدیر نیز فضایی جدا و مجزا از بقیۀ فضاها نیست و میان
میز کوچک مدیریت و میز کارگاه، فاصلۀ اندکی وجود دارد
>
> دوباره به دفتربرمی گردیم. می نشینم و کمی به درد دلش گوش میکنم و سؤالات
بیشتری میپرسم. میگوید معلم بازنشستۀ آموزش و پرورش است که در مقطع راهنمایی و
دبیرستان زبان انگلیسی تدریس می کرده و اکنون سالهاست که خود را وقف راه
اندازی و ادارۀ این مجموعه کرده. صحبت از سِـیر و پیشینۀ کار و کسانیکه با او
کار می کنند و کارآموزان و مادران و اوضاع نابسامان فرهنگ محلی و مشکلات مالی
و دشواریهای مدیریتی و ... توماری است که انگار تمامی ندارد. اما وقتی از بچه
ها و پیشرفتهایشان حرف می زند نگاهش برق امید میزند و صدایش نیرو می گیرد و
وقتی از سرنوشتهای تلخ برخی از آنها برایم میگوید همچون شکست خورده ها در خود
فرو میرود. از دختر یازده ساله ای میگوید که از باهوش ترین و بااستعدادترین
سواد آموزان و کارآموزانش بوده ولی شش سال است که ترک کارگاه کرده و از بودن
با مردان، روزگار می گذراند. میگوید: آخرین بار که او را سوار بر موتور یک مرد
دیدم چهره اش مثل یک زن چهل ساله فرو ریخته بود.. میگوید: اینجا دختران هر
چقدر هم که بااستعداد و خلاق باشند، اگر درآمد همخوابگی با مردان را تجربه
کنند، حتی اگر خدا هم از آسمان پایین بیاید دیگر قادر نیست به زندگی عادی
برشان گرداند. این جمله ها را که میگوید اشک دور چشمانش حلقه میزند و صدایش می
لرزد. دوست ندارم صورت این زن توانا را اشک آلود ببینم. حرفهایم را کوتاه می
کنم و خداحافظی میکنم
>
> ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر است. کمی که از کارگاه دور می شوم دخترک
خردسال بازیگوشی را می بینم که چند گام جلوتر از مادر راه میرود. چوبی برداشته
و در گندابۀ باریکی که در جوی میان کوچه روان است فرو می برد. به صورتش دقت
میکنم.. دخترکیست فوق العاده زیبا با موهایی روشن و چشمانی براق و رنگین. برای
خود، آیندۀ او را مجسم میکنم؛ نه آیندۀ دور، بلکه تنها چند سال بعد که او از
مرز ده سالگی گذشته... تصویری هولناک در ذهنم نقش می بندد که هرگز دلم
نمیخواهد در واقعیت ببینم

> چهارشنبه
> شانزدهم مردادماه نود و دو

> :پی نوشت
> اول- به صفحۀ فیسبوک و همچنین وبسایت این مرکز سری بزنید تا هم آگاهی خود را
از کار و فعالیت آن افزایش دهید و هم بمنظور بهبود کیفیتِ کار، لطف کنید و
نظرات و پیشنهادات خودتان را به آنها ارائه دهید
> http://www.amdg.ir
> https://www.facebook.com/Avayeh.Mandegar
> دوم- این مؤسسه بدلیل تنگناهای شدید مالی، قادر به تبلیغات گسترده و رسانه
ای نیست و تا امروز نیز تنها راه تبلیغش اطلاع رسانی سینه به سینه بوده. پس
لطفاً در این اطلاع رسانی، تا بیشترین حد توان آنها را یاری کنید
> سوم- از آنجاکه در مؤسسه، مدیران درگیر امور عدیدۀ ادارۀ آن هستند، اگر
زمانی (هرچند کوتاه) برای کمک و همکاری و همفکری با آنها دارید و یا از فن یا
دانشی برخوردارید که میتوانید آنرا در اختیار مؤسسه قرار دهید لطفاً در
برقراری ارتباط با آنها درنگ نکنید
> چهارم - یکی از مواردی که مؤسسه سخت نیازمند آنست، گرفتن سفارشات سری دوزی
ای است که هم بتواند بطور مستمر روی درآمد آن حساب کند (مانند سفارش دوخت
پرده، کیسه های تبلیغاتی، لباس کار کارگران و یا دانش آموزان) و هم کار و
فعالیت ایجاد کند. اگر ارتباطاتی برای گرفتن چنین سفارشاتی دارید، خود را از
لذت ایجاد این کارآفرینی محروم نکنید
> پنجم- یکی از ابتکارات مدیر این مؤسسه، اهداء کارت هدیه و بستۀ لوازم
التحریر به دانش آموزانی است که معدل آنها بیشتر از هجده است. سه سال پیش،
اولین بار که اهداء این جوایز شروع شده تعداد دانش آموزان واجد شرایط حدود
پانزده نفر بوده ولی امسال بیشتر از پنجاه دانش آموز معدلی بیشتر از هجده کسب
کرده اند. اگر بتوانیم تا قبل از پانزدهم شهریور ماه مبلغ دو میلیون و پانصد
هزار تومان تأمین کنیم، باعث خوشحالی پنجاه خانواده خواهیم شد. جمع شدن این
مبلغ ظرف این چند روز نباید کار دشواری باشد بخصوص اینکه اخیراً به پیشنهاد
برخی از شما دوستان، شمارۀ کارت شتاب هم آماده شده و می توانید برای راحت تر
شدن کار، مبلغ مورد نظرتان را -هر چند کوچک- بصورت اینترنتی به حساب مؤسسه
واریز کنید
> شمارۀ کارت مؤسسۀ آوای ماندگار: 6221061080001276 (بانک پارسیان)
> ششم- اگر مایل به بازدید از مؤسسه هستید برای من باعث بسی خوشحالیست که
هماهنگی آنرا بر عهده داشته باشم. پس تماس و پیغامهای شما در این مورد برایم
بسیار مسرت بخش خواهد بود
> هفتم- کمکهای مالیِ هرچند اندک شما، قطره قطره جمع میشوند، وانگهی دریا. پس
لطف امروز را به فردا میفکنید