خیلی با ایروبیک و دستگاه زدن حال می کنم اصلاً احساس می کنم یکی بدنم رو کامل ماساژ داده و کلی شارژ میشم

طبق معمول روزهای زوج امروز هم باشگاه بودم و کلی حال کردم

پدر عزیزم دیروز از یک سفر دو ماهه برگشت خدایا چققققققدر دلم براش تنگ شده بود... داره فکر می کنه یه جایی خارج از ایران کار کنه این دو ماه رو هم رفته بود برا امکان سنجی اگر قضیه جدی بشه قراره مامانم هم باهاش بره و خواهرا اینجا بمونن

خواهرا هم سر کار می رن و دنبال اینن که اگه بشه از آمریکا پذیرش دکترا بگیرن خلاصه حسابی مشغول خواندن برای آزمون های تافل و GRE

راستشو بخواین منم منتظرالویزا هستم یعنی دست و دلم به هیچ کاری نمی ره و همش منتظرم ببینم بالاخره این ویزای محترم قصد آمدن دارند یا خیر

قبلنا هر موقع صحبت رفتن می شد دلم پیش خانواده ام گیر بود ولی حالا که اونا خودشون دارن میرن من یکی اینجا بمونم که چی بشه؟ البته اگر دولت فخیمه کانادا به ما ویزا بدهند وگرنه که با کمال افتخار در خدمت مام وطن می مانیمچشمک

بعداً یه پست مفصل راجع به دلایلم برای رفتن یا نرفتن می نویسم

می خواستم از اول تابستون برم کلاس نقاشی رنگ روغن هی گفتم اگه ویزا بیاد کلاسام نصفه می مونه اما از شانس ما این ویزا آفیس های کانادا دست به اعتصاب زدن و کلاسای من هم که 4 سپتامبر شروع می شه راستش دیگه خیلی امیدی به این ترم ندارم و برای همین از همین امروز دارم می رم کلاس رنگ روغننیشخند پیش خودم گفتم فوقش هر موقع که برگشتم ایران ادامه اش می دهم اصلاً از اولش هم اشتباه کردم که دو ماه گذشته را از دست دادمناراحت

بگذریم ...

امروز شاید فاطی بیاد و شب پیش من بخوابه چون هنوز از همسرجان خبری نیست که نیست بیچاره دلم براش می سوزه حدود 12 تا 16 ساعت کار می کنند بهش می گم یه ذره استراحت کن اینجوری که نمی شه می گه می خوام زودتر خلاص بشم و برگردم تهران.... شاید فرداشب رو بیاد تهران بخوابه دوباره دوشنبه صبح بره...

راستی یه چیز ترسناکنگران

امروز در حالی که داشتم دستگاه می زدم یهو به خودم اومدم دیدم دارم توی ذهنم برنامه ریزی مالی می کنم که اگر خدای نکرده همسر فوت کرده بود من چه جوری از عهده تعهدات مالی و خرج خونه بر بیام و خییییییلی هم خونسرد و ریلکس بودم بعدش یه دفعه ترسیدم و یاد قانون جذب افتادم و گفتم خدایا غلط کردمخنثی  اصلاً نمی دونم این افکار از اصل از کجا شروع شده بود به هر حال دیگه نمی خوام اصلا و ابدا بهش فکر کنم

در راه برگشت از باشگاه داشتم فکر می کردم چه جوری برم این موبایل فروشی رو راضی کنم شارژری رو که بهم انداخته عوض کنه

در جریان ماجراهای برق خونمون گفته بودم که شارژر موبایلم هم سوخته خلاصه رفتم که یه شارژر بخرم همسری گفت برو از همین که نزدیک خونمونه بگیر و نمی خواد تا پایتخت بری و من هم گفتم چشم

رفتم مغازه آقاهه موبایلم هم که شارژش به کل تموم شده بود برده بودم به آقاهه گفتم شارژر فلان داری گفت آره گفتم چنده گفت 45 هزار تومن بهش گفتم شارژر رو تست کنه که جواب نمی داد آخرش گفت خانوم موبایلتون سیستمش به هم ریخته و ریستش کرد قبل از اینکه من بهش اجازه بدم و کل داده ها و نرم افزارها و عکسهام پرید ولی از اونجایی که کلاً من آدم دعوایی نیستم هیچی نگفتم گفت می خواین براتون نصب کنم (احتمالاً می خواست یه دویست سیصد تومنی پیاده ام کنه) گفتم نه آقای محترم خودم بلدم می ریزم روش خلاصه این موبایل عزیز راه افتاد و آقاهه حساب کتاب کرد گفت حسابتون می شه 175 هزار تومن تعجب گفتم چی ؟ گفت 80 تومن شارژر 55 تومن فلش مموری 40 هزار تومن هم برای فلاش کردن گوشیتون (ریست کردن) گفتم خودتون گفتین 45 تومن شارژر گفت اشتباه می کنین من نگفتم گفتم بابا جون همین پایتخت که گرون فروش هم هستن می دن 45 تومن گفت اونا تقلبیه و این اورجیناله خلاصه بعد از کلی بحث و جدل راضی شد از من 155 هزار تومن بگیره بچه ها هم خونه تنها بودم من هم حوصله نداشتم تا پایتخت برم برای همین بهش دادم اومدم خونه موبایل رو گذاشتم در شارژ نشون می داد که داره شارژ می کنه ولی فردا صبحش که بیدار شدم دیدم اصلاً روشن نمی شه کلی ترسیدم استرس که نکنه سوخته باشه کابلش رو آوردم و به لپ تاپ وصلش کردم دیدم علائم حیاتیش برگشت و فهمیدم اشکال از شارژره

خلاصه امروز با توپ پر می خواستم برم مغازه اش

وقتی رفتم دو تا مشتری داشت برای همین تا گفتم شارژره خرابه عوضش کرد و گفت گوشی رو بده تست کنم گفتم می ترسم مثل دفعه پیش ریستش کنی برای همین نیاوردم زبان

گفت این شارژر رو ببر اگر یک درصد خراب بود با گوشی برش گردون تا تستش کنم حالا متاسفانه باز هم شارژر خرابه یا شاید هم گوشی من خیلی تی تیش مامانیه با هر شارژری کار نمی کنه حالا دوباره باید برم پیشش اصلاً حوصله اش رو ندارم البته سر راه کلاس نقاشیمه

پاشم برم الآن کلاسم دیر می شه هنوز ناهار هم نخوردم چقدر پر حرفی کردم

خوشت اومد خانومی؟نیشخند