می دونین مامانا می تونن از بهترین موجودات دنیا باشن

من هم مثل مامانمو خیلی دوست دارم

دلم براش تنگ می شه

تا اینجاش طبیعیه

ولی خیلی دوست ندارم ببینمش یا باهاش حرف بزنم و البته بنا به وظیفه انسانی اخلاقیم مرتب باهاشون تماس می گیرم و دعوتشون می کنم. امروز ناهار هم قراره بیان خونه ما

همه چیز آماده است...

ولی من یه کم افسردگی گرفته ام

مامان من خیلی خصوصیت های خوب داره مثل اینکه زودرنج نیست مادی نیست اهل توقع بیجا داشتن از کسی نیست عاقله صادقه مومنه نجیبه و و و و

ولی مثل همه ما خصوصیت های منفی هم داره یکیش که خیلی رو اعصاب منه اینه که کلا غرغروه از زمین و زمان می ناله و من هر بار باهاش صحبت می کنم تا مدتی احساس می کنم هیچ انرژی برای حرکت ندارم

برای مثال در این جریانات برق ما می گفت زنگ بزن به اونی که خونه رو ازش خریدین بگو این چه وضعشه چرا درست برقکشی نکردین و از این حرفا

آخه مادر من طرف شش ماه پیش به ما خونه فروخته و ما هم چهار ماهه نشستیم هیچ مشکلی نبوده به اون بنده خدا چه ربطی داره؟

مادر با ناراحتی: به من چه هر کاری می خواین بکنین

واااااااااااااااااای این جمله بدجوری روی اعصابه همیشه آخر مکالماتمون اینجوری ختم می شه

همیشه همیشه همیشه غر می زنه با یه صدای خسته ای که انگار از ته چاه در می یاد که خسته شدم بس که کلفتی کردم بس که آشپزی کردم بس که ظرف شستم (البته با ماشین ظرفشویینیشخند) من دیگه نمی کشم می خوام برم یه جایی که فقط خودم باشم وقتی می گن دختر داری انگار آتیشم می زنن این خواهرات دیگه بزرگ شدن هیچ کاری نمی کنن والا ما هم دختر خونه بودیم اینا هم دختر خونه ان و و و و و

اینا حرفا به مدت چندین ساله که تکرار می شه

قابل توجه این که پدر من حتی حاضره خدمتکار 24 ساعته بگیره ولی مامان خانوم راضی نمی شه تا حالا چندین کارگر خود من یا خاله ها یا دوستاش معرفی کردن همه چند بار می رن از بس مامان خانومی از کارشون ایراد می گیره فرار می کنن و بر نمی گردن

وقتی هم می رم خونشون یا میان خونمون این انرژی منفی بهم منتقل می شه وقتی می یاد خونمون معمولاً به جای بگو بخند همش از دردهاش می ناله و بعدش هم می ره روی تخت ما دراز می کشه

آخه عزیزم من دوست دارم ببینمت دوست دارم ببینم می خندی دوست دارم ببینم شادی این چه وضعیه همیشه غمگین همیشه ناراحت همیشه غرغرو

حاضر هم نیست بره پیش مشاور میگه من مشکلی ندارم خواهرات و بابات برن خودشونو درست کنن من خوب می شمتعجب به خدا قسم هیچ مردی رو ندیدم به خوبی بابام باشه خواهرهام هم خیلی خیلی خوبن ولی سعی می کنن فاصله ایمنی رو از مامان رعایت کنننیشخند

حتی یه جورایی من حدس می زنم خود بابام هم همش دنبال بهونه می گرده که از خونه دور باشهساکت

بچه ها هم خیلی دوست ندارن بریم خونشون و با اینکه خونه هامون خیلی نزدیکه شاید ماهی یک بار بهشون سر بزنم.

دیدین هنوز مامانم نیومده من هم دارم غر غر می کنم بهم سرایت کردهزبان

احساسم الآن یه قهوه ای بدرنگه

-------------------------------------------------------

پی نوشت: مامان عزیزم رو حسابی مشغولش کردم که اصلاً فرصت غر زدن بیشتر از پنج دقیقه رو پیدا نکردنیشخند بعد از ناهار چایی آوردم و فیلم رسوایی رو براش گذاشتم گفتم مامان قشنگه بیا فیلم ببینیم گفت مال کیه گفتم ده نمکی گفت خجالت نمی کشی پول دادی فیلم اینو گرفتی گفتم به خدا منم ازش خوشم نمی یاد ولی این فیلمش خیلی قشنگه این روحانیه آدمو یاد آقای م. میندازه خلاصه راضیش کردم ببینه و من هم هی از خودم راضی بودم و هی وسط فیلم از مامانم پذیرایی می کردم

آخرش هم سرش رو به نقد فیلم گرم کردم و کلی از مباحثه با مامان عزیزم لذت بردم آخه مامان من حقوق خونده و حسابی در بحث اوستاست و اتفاقاً یکی از مشکلات فلسفی من رو هم به سادگی جواب داد و کلی حال کردم.

نخندین ها می گم چیه

مثلاً من همیشه برام جای سوال بود که خدا که از کسی نمی ترسه چرا علناً اسم حضرت علی رو به جای پیغمبر نیاورده که اینقدر داستان شیعه و سنی و دردسر درست نشه مامانم خندید و گفت اونوقت قرآن می شد یه کتاب چندهزار صفحه ای که فقط اسمه گفتم چی ؟ سوال مامانی گفت چون اون موقع می گفتی چرا اسم امام حسن رو نیاورده اگر می آورد می گفتی چرا امام حسین و الی آخر ....

بعدش هم گفت در این قضیه خدا می خواست نشون بده تا مردم نخوان حتی بهترین بنده اش هم به زور حکومت نمی کنه و برای همین حضرت علی نه تنها سکوت کرد بلکه به خلفا برای بهتر و دینی تر حکمرانی کردن هم کمک کرد

شرمنده بیشتر از این نمی تونم بنویسم بقیه حرفا دیگه سری بودساکت