امروز صبح طبق معمول ساعت هفت و نیم بیدار شدم، دو دل بودم که آیا در خانه درس بخوانم یا بروم دانشگاه! 

بعد از نماز و دعای مختصر صبحگاهی، تصمیم گرفتم در خانه بمانم و وقتم را در رفت و آمد تلف نکنم، اما چشمتان روز بد نبیند از وقتی شروع کردم تیتو شروع کرد به سوال کردن مامان اگه این بشه چی میشه؟ اگه اون بشه چی میشه؟ و خلاصه تا میومدیم تمرکز کنیم با یه مامان از جا می پریدیم

این شد که تصمیم گرفتم برم دانشگاه

در راه خیلی حال کردم، هوا خیلی خوب بود عااااااااالی، بهاری، 

معمولاً اگر زودتر از موعد به ایستگاه اتوبوس برسم صبر نمی کنم، حرکت می کنم تا ایستگاه بعدی و همین طور ادامه می دهم تا در یک ایستگاه با اتوبوس تلاقی کنیم. از لحاظ زمانی فرقی نداره ولی خوب از لحاظ فعالیت بدنی چرا

امروز کلاً از لحاظ درسی خوب نبود، مغزم فعال و سر حال نبود، در یک کرختی بود و خیلی کند فعالیت می کرد، انگار اعتصاب کرده بود

ظهر رفتم تریای کتابخونه یه سالاد تایی سفارش دادم که شبیه همون سزار خودمونه

نامردا خیلی گرون می گیرن ولی منم داشتم از گرسنگی تلف میشدم، شنبه ها تریای دانشکده تعطیله برای همین رفتم تریای کتابخونه

 

 

 

بعدش همسر اومد دنبالم رفتیم پیش وکیل

از اون به بعد تا حالا هم سعی در درس خواندن دارم ولی عملاً به جز وقت تلف کردن کاری نکرده ام، مغزم خیلی همکاری نمی کنه، منم تا کامل نفهمم با درس حال نمی کنم.

البته درسهایی که ماهیت ریاضی دارند در کل همین طور هستند روزهای خوب داریم و روزهای بد، کیفیت درس خوندن خیلی به شادابی مغز بستگی دارد.

درسام سنگینه و بعد از شش هفت سال دوری از محیط آکادمیک یک کم سخته ولی به امید خدا درست میشه...

دم غروب با همسر رفتیم پیاده روی، از خیابان کوک رفتیم پایین و از کوادرا اومدیم بالا

خیلی خوب بود، پیاده روی دم غروبو دوست دارم، باد لابلای موهام می پیچید و همین طور که به سایه ام نگاه می کردم یادم افتاد که چقدر همیشه دوست داشتم حس سپردن موها به باد را تجربه کنم، خیلی حس خوبی بود ولی از اونجایی که ما عادت به این کارا نداشتیم یک کم سرم درد گرفته ولی خوب به تجربه اش می ارزیدقلب

 

بچه ها با پدرشون و دوستاشون استخرن، من نرفتم و موندم که مثلاً درس بخونم خیر سرم

بابا جون عزیزم هم زنگ زد و نیم ساعتی حرف زدیم. دلم خییییلی براشون تنگ شده مامان و بابامو می گم

بعضی وقتا دلم برای خیابونمون در تهران، برای خونمون، برای همسایه ها، کسبه محل، همکارا و همه چی تنگ میشه ولی در حد یک لحظه است و خیلی سریع یادم می افته برای چی اومدیم و هدفمون چیه دوباره جون می گیرم

خیلی زود به اینجا عادت کردم

خیلی دوستش دارم و اگر مشکل زبان حل بشه می تونم خونه صداش کنم

پ.ن: اوضاع نوشتنم افتضاح شده